خرید بک لینک

هر چه میروم

نمیرسم

به انتهای نام تو

حرفهای آخر تو را

مه گرفته است

[س]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:39

آقای سین هستم... وَ خواهم ماند تنها همین هستم... وَ خواهم ماند از روزگارم خوب معلوم است، تنهاترین هستم... وَ خواهم ماند...

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:39

داییام کارگر تراشکار بازنشستهی یکی از کارخانههای ورشکستهی شهرمان است و این روزها دارد دوران خوش بازنشستگیاش را سپری میکند. هشت نه ماهی هست که از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این بخش به آن بخش و از اینجا به آنجا سرگردان است. تنها پسرش سعید، تصادف کرد و رفت توی کما و خلاصه به زور زنده ماند. فکر کن استخوان جمجمهی حاصل یک عمر خون دل خوردنت را بتراشند تا جا برای مغز متورّمش کمی باز شود و بتوانند خونابهها را بکِشند بیرون. نمیدانم چرا هر بار که استخوان پیشانیاش را سر جایش میگذارند دوباره عفونت میکند و باز هم یک عمل تراشکاری دیگر و ا

برچسب: چه غریبانه تو با یاد وطن, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:39

دلم برای کسی تنگ میشود شبها میان عقل و دلم جنگ میشود شبها تمام روز بخواهم که از تو دل بکِنم، دوباره پای دلم لنگ میشود شبها... [سین]

برچسب: شب های برره,شب های روشن,شب های تهران,شب های زاینده رود,شب های موسیقی بارانا,شب های قدر,شب های کابل,شب های برره 2,شب های برره اپارات,شب های بخارا, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:38

انگار که هم مَردی و هم نامَردی انگار که هم آتشی و هم سردی نشناختمت هنوز ای نامِ تو عشق انگار که هم دردی و هم همدردی [س]

برچسب: انگار که خورشید بهارانه ایران,انگار که این قوم غضب,انگار که نیستی چو هستی,انگار که هرچه هست,انگار که من زادمتان,انگار که یک کوه سفر,انگار کن که,انگار که نه انگار,انگار كه نيستي, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:38

گرچه دیریست که در تیغ و طلا تاختهام، پنجه در پنجهی هر زور و زر انداختهام، خطّ ابروی غزالی غزلم را خط زد نیک بنگر که چه سان قافیه را باختهام [سین]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:38

او دیگر "نیست" در صورتی که "نمیتواند نباشد". وقتی که فکر رفتن به سرش زد باید سینهاش را نشانه میگرفتی. کار سختی نبود. آدمهایی از جنس ما، شعاع دایرههایشان کوچکتر از این حرفهاست که تیرشان خطا برود. ما بی آنکه خود بدانیم، کُلتهایمان را به سمت یکدیگر نشانه رفتهایم. تا ابد. [آقای خط]

برچسب: او دیگر نیست,برای او که دیگر نیست,جای او دیگر خالی نیست, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:38

حرفام تموم شد.

برچسب: موقت,موقت نگار,موقت ازدواج,موقت صيغه,موقت همسریابی,موقت ایمیل,موقت,همسر,موقت حافظون,مواقيت الصلاه, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:38

حواسش پی من نبود، یعنی داشت با تلفن حرف میزد و مخاطبش یه دوست صمیمی بود. سرم رو بردم توی کتاب شعری که بهم هدیه داده بود، الکی ورق میزدمش و عکساش رو نگاه میکردم. حواسش پی من نبود، همینقدر مسخره و مضحک و اشکدرآر. کتاب رو بستم و دستم رو گذاشتم زیر چونهم. نگاهش نمیکردم. مثلاً حواسم پیشش نبود. همون طوری که داشت با تلفن حرف میزد کتاب رو باز کرد و ورق زد. رسید به این شعر: پیراهنت در باد تکان میخورَد این تنها پرچمیست که دوستش دارم... اشاره کرد و گفت بخون. لبخند زدم. به مخاطبش گفت ببخشید چند دقیقهایه که متوجه حرفات نمیشم، حواسم جای دیگهای بود. لب

برچسب: هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست,هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست دانلود,هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست گروس,عکس های کتاب هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست,هيچ چيز مثل مرگ تازه نيست,کتاب هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست,دانلود کتاب هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست,اشعار کتاب هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست,خرید کتاب هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست,دانلود كتاب هيچ چيز مثل مرگ تازه نيست, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 6:31

من در شهری زندگی میکنم که در آن کاخ تچر و هتل اسپیناسپالاس میسازند. ناصر ملکمطیعی روی پردهی سینماهاست. گرانترین خودروهای لوکس در ترددند. و بعد میگویند در این شهر، زمانی انقلاب شده است. [نادر فتورهچی]

برچسب: تركيا,اسلامی,مشروطه,فرانسه,انقلاب,57,تركيا 2016,ایران,صنعتی,سفید, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 9:31

خستهای. یقهی بارانیات را بالا دادهای. باران نمیبارد. اما تو به پوشیدنِ بارانی و بالا دادن یقهی آن عادت کردهای. دود سیگارت در چشمت میرود. حوصله جابهجا کردنش از گوشهی لبت را نداری. دیگر تو را نمیگیرد. اما تو به کشیدنش عادت کردهای. پیشانیات چروک شده است. فکر نمیکنی. به جایی هم خیره نیستی. اما به چروک کردن پیشانیات عادت کردهای. زندهای. زندگی نمیکنی. اما به نفس کشیدن عادت کردهای. [آقای خط]

برچسب: عادت کرده ایم, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 9:31

همیشه معشوقههایم را صدا میکردم به نامهایی که توی شناسنامههایشان نبود. آنهایی را که برای زندگی میخواستم رفتند و حالا تو آمدهای برای مرگ. خندههایت را دوست دارم. انگار داری میگویی سییییب!. نامت را میگذارم سیبِ مصنوعی.

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 15:32

به گمانم اهل تبریز بودی. هجده نوزده ساله. اسمت را از یاد بردهام اما چهرهات را نه. پشت لبت هنوز سبز نشده بود. صورتی لاغر، پوستی روشن، موهایی بور و چشمهایی سبز. دمدمههای صبح بود. داشتم از ستارهها نگهبانی میکردم که آمدی. گفتی اسلحهات را بگذار زمین و جارو را بردار. گذاشتم و برداشتم. توی چشمهایت دیدم که احساس غرور کردی و من که نمیدانم غرورم را کجای این دنیا جا گذاشتهام چگونه میتوانستم بخوابانم زیر گوشَت. میدانم بعدها از خاطراتت برای این و آن تعریف میکنی که توی سربازی چگونه با چهار پنج کلاس سواد به یک فوقلیسانس که هفت هشت سال هم از تو بز

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 10:58

داری میروی مثل من که همیشه از دست رفتهام. داری میروی و کجایش را نمیدانی. برای تو اما هیچ جای جهان پشت ساختمان کلاسها نمیشود، چمنهای پارک آزادی، گاوخانه و فلافلیِ دور میدان ساعت. برای آخرین بار ساندویچت را گاز بزن و نگاه کن به عقربههایی که سالهاست روی ساعت دوازده گیر کردهاند. با همان یک ربع تأخیر همیشگی. داری میروی این بار اما با یک ربع قرن تأخیر، به همان جا که هدایت، براتیگان و همینگوی رفتند. داری (فرو) میروی در باتلاقی که نامش را باختن گذاشتهایم. یک سقوط بیشتاب. آه برادر! راستش را بخواهی این شکستهای تو بود که نمیگذاشت پایهها

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 10:57

آلبوم عکس را ورق میزنم تا میرسم به عکسی از خودم در کنار کسی که نمیشناسم. به شیوهی مرسوم دههشصتیها نشستهایم کنار یک سنگ قبر. از نوشتهی روی قبر تنها کلمهی "جمال" را میتوانم بخوانم. کمی که فکر میکنم چیزهایی یادم میآید: علی... علی تنها رفیق دورهی اول دبیرستانم بود. یک بار رفته بودیم بهشت زهرا تا قبر جمال دوهزار را به من نشان بدهد. جمال دوهزار اسطورهی علی و خیلی از بچههای محلهی کشتارگاه بود. علی میگفت جمال را رفقایش کشتند. یادم هست روی سنگ قبرش هم یک شعر بود راجع به نارفیقی و اینها. سال دوم، من دبیرستانم را عوض کردم. اوایل گهگاهی به م

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 10:56

باغ سیبی که بوی پدرش را میدهد. از سه و نیم نصفهشب تا شش و نیم صبح نوبت آبیاری آنهاست. آخرین آبراهه را هم باز میکند و بیلش را همان جا توی گِل فرو میکند. میآید کنار آتش مینشیند و برای خودش یک استکان چای میریزد. به آسمان خیره میشود. آسمان روستا ستارههایش را از کسی دریغ نمیکند. دراز میکشد تا آسمان را راحتتر تماشا کند. نسیمِ خنکی پلکهایش را نوازش میدهد. در باغ سیبی که بوی پدرش را میدهد آهسته به خواب میرود...

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 10:55

بچه که بودم توی محله و مدرسه زیاد با این و آن دعوا میکردم. دعواهای بچگانه بر سر هیچ. فکر کنم اول دوم راهنمایی بودم. یک بار توی حیاط مدرسه جلوی آبخوری با علیرضا بحثم شد. یادم نمیآید بر سر چه. غرور داشتم. محکم با مشت زدم توی صورتش. علیرضا هم غرور داشت. گریه نکرد اما دیدم که بغض کرد. آب توی چشمهایش جمع شد. سرش را پایین انداخت که من نفهمم. هنوز بعد از این همه سال جهنمی که چشمهای علیرضا به جانم انداخته خاموش نشده است.

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 10:54

از خانه میزنم بیرون و مثل همیشه سوار یکی از این تاکسیهای خطی میشوم. راننده شروع میکند به گلایه کردن از همه؛ از بچههایش، زنش، رانندههای خط، دولت. خیلی عجیب است که از همه شکایت داشته باشی اما هر دو سه جملهای که از دهانت بیرون میآید یک بار هم بگویی باز هم خدا را شکر.

برچسب: بازم خدا رو شکر که الحمدلله, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 15:30

شب، اجابتِ دعای ماست، که روسیاه میکند، روزگار را... [سین]

برچسب: شبکه 3,شبکه ورزش,شبکه نیم,شبکه نسیم,شبکه,شبکه جم,شبکه خبر,شبكه ٣,شباب البومب,شبكه ورزش, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 15:30

من قهرمان داستانهای خودم بودممردی که توی قصهها آرام میگیرد در آخرین خط از رمان آخرش دارد،از آخرین سیگار عمرش کام میگیرد... [سین]

برچسب: قهرمان,قهرمانان,قهرمانان تنیس,قهرمان بدنسازی زنان ایران,قهرمانی استقلال در اسیا,قهرمان یورو 2012,قهرمان من,قهرمان به انگلیسی,قهرمان قهرمانان,قهرمان یورو 2008, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 15:30

ما از آنها نیستیم که نوشیدنی را آرامآرام مزه میکنند، ما سر میکشیم. از آنها نيستيم که شبها لباس خواب میپوشند، ما با هر چه به تن داریم به خواب میرویم. ما از آنها نیستیم که آمار کافیشاپها و رستورانهای آنچنانی را دارند، ما همان طور که داریم قدم میزنیم تابلو را نگاه میکنیم و میرویم توو. از آنها نیستیم که بام تهران یا برج میلاد قرار میگذارند، قرارهای ما بیشتر توی پارکها هستند. از آنها نیستیم که به یک میلیون میگویند "يه تومن"، ما هنوز از میلیون شگفتزده میشویم. [احمد حقیقت]

برچسب: مارب برس,مأمون وشركاه,ماریون کوتیار,مامون وشركاه الحلقة 1,ماجد المهندس,مائده طهماسبی,ماجد العنزي,ماساژ,مايا دياب,ماهر زين, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 0:50

[حیاط دانشگاه، آقای سین و آقای خط] سین:یه طرحایی واسه فرار از روزمرهگی دارم. دنبال شریک جرم میگردم. فک کنم تو پایه باشی. خط:چیه؟!! سین:بریم از یه فروشگاه سرقت کنیم! ولی فقط یه بار. خط:چی بدزدیم؟!! سین:اونش مهم نیس، مهم هیجانشه! خط:چرا مهمه! من فلشم گم شده! سین:توی بُرد زده بودن یه فلش پیدا شده! خط:مال من نیس، اگه هم باشه دیگه مهم نیس. چون قراره یکی بهترش رو بدزدیم! [آقای خط]

برچسب: fight club,fight club 2,fight club quotes,fight club cast,fight club shoes,fight club book,fight club rules,fight club full movie,fight club soundtrack,fight club miami, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 0:50

صفحه بندی